کتابی که زندگی‌ام را زیر و رو کرد

گاهی یک کتاب به اندازه یک معجزه قدرت دارد. آدم‌هایی که با خواندن یک کتاب مسیر زندگی‌شان عوض شده، به ما نشان می‌دهند که کلمات، بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم، می‌توانند دنیایمان را تکان بدهند.

کافه‌ای که پر از حرف بود
هوا بارونی بود. بوی قهوه و کیک تازه کل کافه رو پر کرده بود. نشسته بودم روبه‌روی مهسا، دختری که انگار چشماش یه عالمه حرف داشت. وسط حرف‌های معمولی، وقتی صحبت رسید به کتاب‌ها، یه‌دفعه گفت: «می‌دونی؟ یه کتاب، زندگی منو نجات داد.»

کنجکاو شدم. ازش خواستم بیشتر برام بگه. لیوان قهوه‌شو تو دستش چرخوند، یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به تعریف:

مهسا تعریف می‌کنه: روزای تکراری و بی‌معنی
«سه سال پیش بود. بیست‌وچند سالم بود و به‌جای این‌که خوشحال و پر از انرژی باشم، حس می‌کردم توی یه حفره گیر کردم. صبح که بیدار می‌شدم، فقط واسه این بود که یه روز دیگه رو رد کنم. شغلم معمولی بود، چیزی نبود که دوستش داشته باشم. زندگی مثل یه فیلم سیاه و سفیدِ خسته‌کننده شده بود.

یه روز عصر، همین‌طوری که بی‌هدف تو خیابون قدم می‌زدم، سر از یه کتاب‌فروشی درآوردم. راستش فقط می‌خواستم از سرما فرار کنم. بین قفسه‌ها می‌چرخیدم که چشمم به یه کتاب افتاد: «انسان در جستجوی معنا» از ویکتور فرانکل. اسم کتاب یه‌جوری بود که انگار یه نفر حالمو دیده و این اسم رو انتخاب کرده.»

اولین جرقه
«کتاب رو خریدم. ولی چند روز فقط گذاشته بودمش رو میز. نمی‌دونم چرا، شاید چون می‌ترسیدم بخونمش و با خودم روبه‌رو بشم. یه شب که خیلی خسته و کلافه بودم، بالاخره رفتم سراغش.

فرانکل تو کتاب از دوران اسارتش تو اردوگاه نازی‌ها می‌گه و این‌که حتی تو اون شرایط هم آدم می‌تونه معنای زندگی رو پیدا کنه. یه جمله‌ش خیلی به دلم نشست: «تنها چیزی که از آدم نمی‌تونن بگیرن، آزادی انتخاب نگاهشه.»

این جمله مثل یه تلنگر بود. با خودم فکر کردم: اگه این آدم تو اون شرایط این حرفو زده، چرا من که زندگیم سختی خاصی نداره، این‌قدر بی‌حال و بی‌معنا شدم؟»

کم‌کم تغییر کردم
مهسا لبخند زد و ادامه داد: «از همون شب، شروع کردم به تغییر. اول از همه تصمیم گرفتم به زندگی یه نگاه تازه داشته باشم. این‌که فقط گیر ندم به چیزی که ندارم یا نمی‌تونم.

یه کلاس عکاسی ثبت‌نام کردم. همیشه به عکاسی علاقه داشتم، ولی فکر می‌کردم این چیزا فقط یه تفریحیه، نه چیزی که بشه جدی گرفت. بعدش، کم‌کم رفتم سمت آدمایی که انرژی مثبت داشتن. آدمایی که خودشونم روزای سخت داشتن، ولی به جای غر زدن، تلاش می‌کردن.»

رویارویی با سختی‌ها
«یکی از چیزایی که تو کتاب خیلی بهم کمک کرد، این بود که فرانکل می‌گفت: «وقتی معنای رنجتو پیدا کنی، دیگه تحملش سخت نیست.» این جمله همیشه همراهمه. هر وقت تو موقعیتی گیر می‌کنم که انگار همه چی داره خراب می‌شه، با خودم فکر می‌کنم: شاید این سختی داره چیزی یادم می‌ده. شاید قراره قوی‌ترم کنه.

این نگرش باعث شد به‌جای فرار از مشکلات، باهاشون روبه‌رو بشم. مثلاً وقتی تصمیم گرفتم شغلمو عوض کنم، کلی ترس و استرس داشتم. ولی به خودم گفتم: اگه الان از ترسم بگذرم، یه چیزی یاد می‌گیرم که ارزششو داره.»

زندگی‌ای که ارزشش رو داره
مهسا یه جرعه از قهوه‌ش خورد و ادامه داد: «الان، بعد از سه سال، هنوز زندگیم بی‌نقص نیست. ولی دیگه حس نمی‌کنم توی یه چاله گیر کردم. صبحا که بیدار می‌شم، حس می‌کنم دارم واسه یه چیزی تلاش می‌کنم.

عکاسی برام یه شغل جدی شده. شاید درآمدم به اندازه شغل قبلیم نباشه، ولی حس رضایتی که دارم، خیلی بیشتره. تازه فهمیدم که معنای زندگی این نیست که همه چی درست باشه، بلکه اینه که خودت بتونی از توی سختی‌ها یه چیزی پیدا کنی که بهش بچسبی.»

برگشت به حال و هوای کافه
حرف‌های مهسا که تموم شد، هنوز ذهنم درگیر داستانش بود. با خودم فکر کردم چقدر یه کتاب می‌تونه زندگی رو عوض کنه.

آخرش از مهسا پرسیدم: «به کسی که تو موقعیت سه سال پیشت باشه، چی می‌گی؟»
لبخند زد و گفت: «می‌گم برو سراغ یه کتاب. شاید همون کلمات ساده بتونه نجاتت بده.»

 

شما هم در قسمت نظرات در مورد این مطلب بنویسد بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد