اکنون در میانه راهم
وَ قَضى رَبُّک أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِیَّاهُ وَ بِالْوَلِدَیْنِ إِحْسناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَک الْکبرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاهُمَا فَلا تَقُل لهَُّمَا أُفٍ وَ لا تَنهَرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلاً کرِیماً
پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکى کنید، هر گاه یکى از آنها (یا هر دو آنها) نزد تو، به سن پیرى برسند کمترین اهانتى به آنها روا مدار و بر آنها فریاد مزن و گفتار لطیف و سنجیده بزرگوارانه به آنها بگو. (سوره؛ اسراء آیه؛ ۲۳)
از زمانی که به لطف خدا صاحب کودکی شیرین شدم. لذت دوست داشتن و عشق در وجودم چندین برابر شد. بیشتر مادرم را دوست دارم و صد برابر بیشتر دلم تنگ پدرم شده است. به حرف مادرم رسیدهام؛ تا پدر و مادر نشوید قدر نمیدانید. این افزونی لذت و و عشق مرا واداشت تا رفتارهایم را با مادر و پدرم واکاوی و برای بسیاری از آنها خود را سرزنش کنم. این واکاوی ها و سیر در سالهای گذشته عمرم مرا به بینش جالبی رساند که دوست داشتم به عنوان مطلب یا دل نوشته ای تقدیم دوستان کنم.
اکنون در میانه راهم
در یکی از روزهای سرد و برفی سال ۱۳۶۳ و برعکس تمامی برادران و خواهرانم که در اوج گرما به دنیا آمدند. من از مادری دلسوز و فداکار ۳۳ ساله زاده شدم و برایم نامی گذاشت مترادف تولدم. نوزادی بی دست و پا و آنی بی مادر توان زندگی نداشتم. با شروع زندگی و یادگیری، بزرگتر و به حالت چهار دست و پا و با گذشت زمان به کمک اسباب منزل و دستهای زیر بغل سر پا ایستادن و تکیه دادن به دیوار و به همت همان مادر فداکار بر روی دوپا ایستادن و دویدن را آموختم. افتادن و پا شدن تا جایی که مگر به زور و یا در زمان خواب، وگرنه محال بود نشسته باشم؛ مادرم میگفت.
اندک اندک یادگیری بیشتر و سیر بیشتر در دنیا و کسب تجربه های جدید و موازی با آن افزایش بینش. لذت دنیا را نیز برایم بیشتر و شیرینتر و در کنارش درک و فهمم را نیز بیشتر کرد. تا جایی که احساس میکنم فرصت است تمام لذتهای شرعی و دنیوی را تجربه کنم و جالبتر از این رسیدم به همان سالی که مادرم مرا به دنیا آورد. بله من همان لذت او هستم در الآن سن خودم. چقدر جالب من هم در همین سال صاحب فرزندی شدم و دارم بر مدار دایره دنیا سیر میکنم
اکنون در میانه راهم
پس مادرم کجاست؟ میدانم که میدانید او سر جای ۳۲ سال پیش من است و بر دیوار تکیه میکند که بنشیند. به زور هم که میخواهم وادارش کنم که راه برود باز مینشیند. مادرم دارد تجربه های ۶۵ سالهاش را یک یک فراموش و به دنیا پس میدهد. همان تجربه های را که من آن وقتها و با طی سالهای عمرم و امروز از دنیا میگیرم.
راستی از پسرم برایتان بگویم؛ یک سال و اندکی عمر دارد به آنجا رسیده که به زور به زمین بندش میکنیم. او راهم مادری دلسوز و فداکار تر و خشک و تربیت میکند. برای انجام امور خود اراده ای ندارد. بسیار میبینم بد میکند، خرابکاری میکند ولی مادرش فقط جان را در اولین کلمه نثارش میکند و لا غیر. باور کنید یک روز به کسی می سپاریمش ما را از یاد میبرد. مشکل اقتضای سنش است ولی در عمق چشمانش با آدم حرف میزند و میگوید خیلی واضح؛ دوستتان دارم. زبانش با عقلش همراه نیست، زوال ندارد فقط نهال است؛ و اما مادرم، مادر شیرینتر از جانم وقتی میخواهد نام مرا که لذت ۳۳ پیشش هستم بگوید، از نام برادر بزرگم شروع تا به نام من برسد ولی او از نهالی نیست کاش از زوال هم نبود.
هرچه در این دایره بیشتر قدم برمی دارم و به سمت مادرم و به دنبال عادت کودکیم راه میروم به فرزندم نزدیکتر میشوم و او نیز به من. عجب حکایتی است این دایره عمر. اینها را که گفتم بر مدار دایره بود حال میخواهم از داخل دایره بگویم جایی که من هستم، مادرم هست و بوده و انشاءالله بماند و آن پایینتر فرزندم. جایی که پر است از مادر؛ مادر من، مادر فرزندم، مادر…
می خواهم برایتان بنویسم که مادرم به شهادت امروز مادر فرزندم، چه کارها برایم کرده و من باید چگونه پاسخ دهم.
وقتی میخواستیم به کودکمان راه رفتن را بیاموزیم برایش روروک گرفتیم و وقتی میخواستم آخرین راه رفتن مادر در ذهنش بماند، برایش عصای چهارپایه گرفتیم. فرزند با کمک روروک راه رفتن و مادرم با عصا نشستن دائمی را تمرین میکرد. فرزندم آرام آرام با غذاهای نرم شروع و با رشد دندانهایش جویدن و غذای بزرگترها و مادرم آرام آرام جویدن و غذای بزرگترها را فراموش و با از دست دادن دندانهایش میبایست غذاهای نرم میخورد. راستی چیز جالبی به ذهنم رسید، کودک ما وقتی دورش شلوغ میشود آنچنان شعفی دارد که باور نکردنی است و مادرم اما آرامش و خلوت خانه، دقیق مثل همان زمان که به همه میگفتیم هیس کودکمان تازه خوابش برده.
آری این داخل دایره است. مادرم به جبران اندکی از زحمات کودکی من که متحمل شده در آخر عمرش وانمود میکند به بچگی، نمیتواند راه برود میخواهد کولش کنم. نمیتواند آب بخورد میخواهد من برایش بیاورم و تا آخر خوردن برایش نگه دارم. مادرم نمیتواند کارهای خودش را انجام دهد و خیلی دلش میخواهد من برایش انجام دهم. مادر دیگر مرا نمیشناسد فقط در عمق چشمانش به من میگوید بیشتر از همیشه دوستت دارم. این زوال است.
بله مادرم از کودکم کمی کم سن و سالتر است. من همان دست هستم برای او که در کودکی زیر بغلم میداد. عجب دایره ای؛ عجب زوالی.
با زهم مادرم رسید به فرزندم و فرزندم به من. من اکنون در میانه راهم.
بیشتر مواظب کودکان سن و سال دارمان باشیم.
یادداشت / ولید خالدیان
شما هم در قسمت نظرات در مورد این مطلب بنویسد بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد

سلام کاک وه لید به راستی ده س خوش هیوادارم سه رکه وتو بیت